بی تومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....

چرا
نویسنده : صبا کریمی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢

علت داد زدن

ستادى از شاگردانش پرسید: "چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مرادم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟" 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: "چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم."
استاد پرسید: "این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟"
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. 
سرانجام او چنین توضیح داد: "هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند."
سپس استاد پرسید: "هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است." 
استاد ادامه داد: "هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد."

 

 

 


comment نظرات ()
عشق در بیمارستان
نویسنده : صبا کریمی - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩

داستانک : عشق در بیمارستان

لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه میدادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود وشوهرش میخواست او همان جا بماند.

ازحرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد وحالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم باوضعیت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند وتمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند ویک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هرشب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیمارستان بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه ی تلفنی مرد باپسرش هیچ فرقی نمی کرد:گاو وگوسفندها را برای چرا بردید؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی بر میگردیم....

چند روز بعد پزشکان اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت:(( اگر بر نگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.)) مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:((این قدر پر چانگی نکن.)) اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت. بعد از گذشته ده ساعت که زیر سیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و بی حرکت را به اتاق رساندند.عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد،بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگذشت. مرد آن شب مثل شب ها ی گذشته به خانه زنگ نزد.فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.صبح روز بعد زن به هوش آمدو با آنکه هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جروبحث زن و شوهر شروع شد.

زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد . همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفند ها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و برمی گردیم.

یک باراتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفند ها را قبلا برای هزینه ی عمل جراحیش فروخته ام . برای این که نگران آینده مان نشود،وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن وشوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

 


comment نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
comment نظرات ()